زاده نرگس تویی دیده چو نرگس به ره مانده که بیند مگر لاله حمرای تو تیره بماند جهان نور نتابد زشرق تا ندهد روشنی روی دلارای تو

از عشق ناله خیزد و از هجر درد و غم غم ناله می کند که فراقت مدید شد بزم وصال مطلبد جان ز عاشقان خوشبخت آن که در ره جانان شهید شد

در پیشگاه یوسف زیبای فاطمه صد ها هزار یوسف مصری عبید شد از کثرت گناه و خطاهای بی شمار راه وصال من به سرایت بعید شد

طلایه دار محبت چرا نمی آیی ؟ تو نور چشمی مایی چرا نمی آیی؟ کجا روم که شود بر میان ما واسط؟ تو را به جان عمویت چرا نمی آیی؟

باید سلام کرد به تسبیح و یاد او بر صبح و بر سپیده و بر بامداد او بر او درود و خیر کثیر وجود او بر حالت قیام و رکوع و سجود او

ای آخرین امید بشر، در کویر غم هرم حریر عاطفه در زمهریر غم مضمون بکر و ناب مناجات جوشنی فرزند اختران درخشان و روشنی

ای یک اشاره‌ی لب تو «سابغ النعم» یک زمزمه دل شب تو «دافع النقم» چشمان ما غبار گرفت و نیامدی دامان انتظار گرفت و نیامدی

یا ایها العزیز! به زیبایی‌ات قسم بر حسن دل‌فریب و فریبایی‌ات قسم دل‌ها ز نکهت سخنت زنده می‌شود عالم به بوی پیرهنت زنده می‌شود

صبح وصال تو شب غم را سحر کند آفاق را نگاه تو زیر و زبر کند موسی تویی، مسیح تویی، مکه طور توست شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست

بالی برای رفتن تا آسمان بده راهی برای دیدن رویت نشان بده ما مردمان ساده دل این زمانه ایم اصلا خودت بیا و دعا یادمان بده