خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری سعدی

خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است سعدی

خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش بدست خویش بنوشت اقبال لاهوری

خانه قرضدار هر جا هست ملک الموت را نظر گاهست مکتبی

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست توحید شیرازی

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد حافظ

حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد زمانه را سند و دفتری و دیوانی است پروین اعتصامی

حرمت عاطفه با سنگ جدایی مشکن می دهد درس درستی دل بشکسته ما حمید سبزواری

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش سعدی

چو دیدم خوار خود را از در آن بی وفا رفتم رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم وحشی بافقی