تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت دلواپس ما بود ولیکن به سفر رفت بنفشه نیک گو

تا نگرید طفلک حلوا فروش دیگ بخشایش کجا آید به جوش مولوی

ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم فرخی یزدی

تنی آلوده درد و لبریز غم دارم ز اسباب پریشانی تو را ای عشق کم دارم ابوالحسن ورزی

تو دریای من بودی آغوش وا کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد حمیدی شیرازی

تو عهد کرده ای که کشانی به خون مرا من جهد کرده ام که به عهدت وفا کنی فروغی بسطامی

تو طاعت حق کنی به امید بهشت نه نه تو نه عاشقی که مزدوری تو شیخ بهایی

تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که همی سپرم حافظ

تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده ضمیری

پرتو عمر چراغی ست که در بزم وجود به نسیم مژه بر هم زدنی، خاموش است سایر مشهدی