جمع ما جمع نباشد تو پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی وحشی بافقی

جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش سعدی

جوانی بر سر کوچ است، دریاب این جوانی را که شهری باز، نشناسد غریب کاروانی را نظامی

جان بی علم بی نوا باشد مرغ بی پر نه بر هوا باشد سنایی

جان خوشست اما نمی خواهم که جان گویم تو را خواهم از جان خوشتری یابم که آن گویم تو را هلالی جغتایی

جانم بگیر و صحبت جانانه ام بخش کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست هوشنگ ابتهاج

جانی که خلاص از شب هجران تو کردم در روز وصال تو به قربان تو کردم فروغ بسطامی

ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد حافظ

ثمری گر ندهد آه فغان خواهد داد اثری گر نکند ناله دعا خواهم کرد