غنان سیل را هرگز شکست پل نمی‌گیرد نگردد قد خم مانع، شتاب زندگانی را

آسمانها در شکست من کمرها بسته‌اند چون نگه دارم من از نه آسیا یک دانه را

از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را؟ سیل یک مهمان ناخوانده است این ویرانه را

حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست پیش مردم شمع در بر می‌کشد پروانه را

شد جهان در چشم من از رفتن جانان سیاه برد با خود میهمان من چراغ خانه را

میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را

چون آمدی به کوی خرابات بی‌طلب بر طاق نه صلاح و فرود آر شیشه را

شاید به جوی رفته کند آب بازگشت چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را

عقل میزان تفاوت در میان می‌آورد عشق در یک پله دارد کعبه و بتخانه را

گریه بسیار بود، نو به وجود آمده را خاک زندان بود از چرخ فرود آمده را