دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن می‌شناسد دل من بوی دل سوخته را

غم مردن نبود جان غم اندوخته را نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را

چه قدر راه به تقلید توان پیمودن؟ رشته کوتاه بود مرغ نوآموخته را

سینه‌ها را خامشی گنجینهٔ گوهر کند یاد دارم از صدف این نکتهٔ سربسته را

در دیار عشق، کس را دل نمی‌سوزد به کس از تب گرم است این‌جا شمع بالین خسته را

ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را

زود گردد چهرهٔ بی‌شرم، پامال نگاه می‌رود گلشن به غارت، باغبان خفته را

مرا از صافی مشرب ز خود دانند هر قومی که هر ظرفی به رنگ خود برآرد آب روشن را

چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟ ستاره نقطهٔ سهوست صبح روشن را

دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را