عیدست مرگ، دست به هستی فشانده را پروای باد نیست چراغ نشانده را

چند باشم زان رخ مستور، قانع با خیال؟ در گریبان تا به کی ریزم گل ناچیده را؟

شبنم ز باغبان نکشد منت وصال معشوق در کنار بود پاک دیده را

آسمان آسوده است از بیقراری‌های ما گریهٔ طفلان نمی‌سوزد دل گهواره را

عالم از افسردگان یک چشم خواب آلود شد کو قیامت تا برانگیزد جهان خفته را؟

شد ره خوابیده بیدار و همان آسوده‌اند برده گویا خواب مرگ این همرهان خفته را

بپذیر عذر باده‌کشان را، که همچو موج در دست خویش نیست عنان، آب برده را

مشمر ز عمر خود نفس ناشمرده را دفتر مساز این ورق باد برده را

می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را

ساحلی نیست به جز دامن صحرای عدم خس و خاشاک به دریای وجود آمده را