مهدوی

خدا کند که سحر بعد شام تار بیاید

خدا کند که سحر بعد شام تار بیاید دعا کنید که روز ظهور یار بیاید چو نخل خشک بگیرید دست خویش به بالا دعا کنید که نخل دعا به بار بیاید

مهدوی

ای مصلح حقیقی عالم بیا بیا

ای مصلح حقیقی عالم بیا بیا وی منجی همیشه ی عالم بیا بیا بی روی تو نشاط، هم از ما گرفته رو عالم شده است خیمه ی ماتم بیا بیا

مهدوی

ای گمشده ی مردم عالم به کجایی

ای گمشده ی مردم عالم به کجایی هر جمعه که آید به امیدم که بیایی دانم که تو از منتظرانت گله داری سوگند به اشکی که تو از نافله داری

مهدوی

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

مهدوی

زمین پُر از گل و عطر گلاب خواهد شد

تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد دوباره برف و یخ کوچه، آب خواهد شد شکوفه ها به چمن، دسته دسته خواهد رست زمین پُر از گل و عطر گلاب خواهد شد ...

مهدوی

این هفته هم گذشت تو اما نیامدی

این هفته هم گذشت تو اما نیامدی خورشید خانواده ی زهرا نیامدی از جاده ی همیشه ی چشم انتظارها ای آخرین مسافر دنیا نیامدی

مهدوی

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست

مهدوی

چشمم به جز بروی تو بینا نمی شود

چشمم به جز بروی تو بینا نمی شود مایل به سیر و گشت و تماشا نمی شود عالم اگر به طنز شود چون تو نیستی لب های من به خنده دگر وا نمی شود

مهدوی

خانه ی دل بود از هجر تو ویران تا چند

خاطر ما ز فراق تو پریشان تا چند خانه ی دل بود از هجر تو ویران تا چند دوستان از غم تو بی سر و سامان تا چند در پس پرده ی غیبت شده پنهان تا چند

مهدوی

دل بود شیفته ی طره ی مویت ای دوست

دل بود شیفته ی طره ی مویت ای دوست جان به لب آمده از دوری رویت ای دوست چشم ما هست شب و روز به سویت ای دوست کس نیاورد خبر از سر کویت ای دوست