مهدوی

باز هم ای صبح جمعه آمدی مولا نیامد

باز هم ای صبح جمعه آمدی مولا نیامد صبح آمد ظهر شد مغرب رسید آقا نیامد شب شد و خورشید کنعان ولایت را ندیدم کور شد از گریه چشمم، یوسف زهرا نیامد

مهدوی

یک شب بیا ستاره بریزم به پای تو

یک شب بیا ستاره بریزم به پای تو ای آفتاب من همه چیزم فدای تو یک شب بیا به ما برسد ای اذان صبح از پشت بام مسجد کوفه صدای تو

مهدوی

آفتابا بسکه پیدایی نمی دانم کجایی

آفتابا بسکه پیدایی نمی دانم کجایی دور از مایی و با مائی نمی دانم کجایی هر طرف رو آورم روی دل آرای تو بینم جلوه گر از بس به هر جایی نمی دانم...

مهدوی

غروب جمعه که می شه دل عاشق میگره

غروب جمعه که می شه دل عاشق میگره چی میشه قبل غروب دیگه تو از سفر بیایی ما که غیر روضه جد تو جایی نداریم چی میشه لطف کنی و میون چشم تر بیایی

مهدوی

چی میشه عزیز زهرا دیگه از سفر بیایی

چی میشه عزیز زهرا دیگه از سفر بیایی برای بوسه به دستت شده یک نظر بیایی اگه تو منتظری که من خودم عوض بشم برای خوب شدنم باید تو یک سحر بیایی

مهدوی

آه و افسوس که عمرم به فراق تو گذشت

آه و افسوس که عمرم به فراق تو گذشت حاصلم نیست بجز چشم تری مهدی جان مادرت گفت میان در و دیوار بیا که مرا حاصل خون پسری مهدی جان

مهدوی

کی شود از تو بیاید خبری مهدی جان

کی شود از تو بیاید خبری مهدی جان برسد این شب ما را سحری مهدی جان ز فراق رخ تو تا به سحر ناله زنم ناله دلشدگان را اثری مهدی جان

مهدوی

نگر به خیل سائلان به سامرا و جمکران

تو ای همای رحمت ای جهان به زیر سایه ات چرا نظر به مرغکی شکسته پر نمی کنی؟ نگر به خیل سائلان به سامرا و جمکران ز باب خانه ات چرا سری به در...

مهدوی

پرده بردار ز رخ بر سر بازار بیا

دل من خون شد و از دیده برون می‌ریزد به تماشای دل و دیده خون بار بیا یوسف فاطمه (ع) بین منتظران منتظرند پرده بردار ز رخ بر سر بازار بیا

مهدوی

آتش هجر تو سوزانده همه هستی من

آتش هجر تو سوزانده همه هستی من به تسلای دل و جان شرربار بیا اشک هجر است که از دیده من میبارد بهر غمخواری این چشم گهر بار بیا