نفس برآمد و کام از تو بر نمي‌آيد
فغان که بخت من از خواب در نمي‌آيد نفس برآمد و کام از تو بر نمي‌آيد که آب زندگيم در نظر نمي‌آيد صبا به چشم من انداخت خاکي از کويش
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه کشيد
هلال عيد در ابروي يار بايد ديد جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه کشيد کمان ابروي يارم چو وسمه بازکشيد شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
بخت از دهان دوست نشانم نمي‌دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمي‌دهد بخت از دهان دوست نشانم نمي‌دهد اينم همي‌ستاند و آنم نمي‌دهد از بهر بوسه‌اي ز لبش جان همي‌دهم
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
اگر به باده مشکين دلم کشد شايد
که بوي خير ز زهد ريا نمي‌آيد اگر به باده مشکين دلم کشد شايد من آن کنم که خداوندگار فرمايد جهانيان همه گر منع من کنند از عشق
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد گفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد بر سر آنم که گر ز دست برآيد ديو چو بيرون رود فرشته درآيد خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد دست از طلب ندارم تا کام من برآيد کز آتش درونم دود از کفن برآيد بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود
به هر درش که بخوانند بي‌خبر نرود خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود ولي چگونه مگس از پي شکر نرود طمع در آن لب شيرين نکردنم اولي
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
ساقي حديث سرو و گل و لاله مي‌رود
وين بحث با ثلاثه غساله مي‌رود ساقي حديث سرو و گل و لاله مي‌رود کار اين زمان ز صنعت دلاله مي‌رود مي ده که نوعروس چمن حد حسن يافت
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود ترسم که اشک در غم ما پرده در شود آري شود وليک به خون جگر شود گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود حيواني که ننوشد مي و انسان نشود رندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر است...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود
پيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود يا رب اندر کنف سايه آن سرو بلند
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
در ازل هر کو به فيض دولت ارزاني بود
تا ابد جام مرادش همدم جاني بود در ازل هر کو به فيض دولت ارزاني بود گفتم اين شاخ ار دهد باري پشيماني بود من همان ساعت که از مي خواستم شد توبه...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود ببوس غبغب ساقي به نغمه ني و عود بنوش جام صبوحي به ناله دف و چنگ
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
از ديده خون دل همه بر روي ما رود
بر روي ما ز ديده چه گويم چه‌ها رود از ديده خون دل همه بر روي ما رود بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود ما در درون سينه هوايي نهفته‌ايم
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
ور آشتي طلبم با سر عتاب رود چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود زند به گوشه ابرو و در نقاب رود چو ماه نو ره بيچارگان نظاره
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست به تجمل بنشيند به جلالت برود کام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير که به جايي نرسد گر به ضلالت برود
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
خوش است خلوت اگر يار يار من باشد
خوش است خلوت اگر يار يار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد من آن نگين سليمان به هيچ نستانم که گاه گاه بر او دست...
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود به جفاي فلک و غصه دوران نرود از دماغ من سرگشته خيال دهنت
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود گوهر مخزن اسرار همان است که بود لاجرم چشم گهربار همان است که بود عاشقان زمره ارباب امانت باشند
سه‌شنبه، 11 خرداد 1389