موقف غزّالی در برابر فلسفه و منطق (2)
نظر غزّالی درباره‌ی منطق در مقایسه با نظر خصمانه‌ی او در مورد فلسفه كاملاً متفاوت است و نظری است بسیار مساعدتر. منطق را به هیچ روی معارض دین...
چهارشنبه، 13 ارديبهشت 1396
غزّالی و ابن‌رشد
كشمكش ابن‌رشد قاضی و فقیه و حكیم و طبیب قرطبی اندلسی با اقوال ابوحامد محمد غزّالی فقیه و متكلم و حكیم و صوفی طوسی خراسانی شاید همان اندازه كه...
چهارشنبه، 13 ارديبهشت 1396
گوردله خانم
زن و شوهری بچه نداشتند و تنها آرزوشان این بود که صاحب بچه شوند. یک روز، زن هوس دل و قلوه کرد. رفت بازار خرید و روی اجاق گذاشت. یک دفعه یکی از...
سه‌شنبه، 12 ارديبهشت 1396
روباه کلاه به سر
آسیابانی بود که هر روز مقداری از آردش کم می‌شد. آسیابان با خودش می‌گفت: «در آسیاب که بسته است، راه دیگه‌ای هم که نیست، پس کی آردهای من رو می‌بره؟»
سه‌شنبه، 12 ارديبهشت 1396
روباه و خرچنگ و لاک‌پشت
روزی روباه و خرچنگ و لاک‌پشت با هم گندم کاشتند. موقع برداشت، روباه دید این کار از آن کارهای آسان نیست. کلکی سوار کرد. صداش را توی گلوش انداخت...
سه‌شنبه، 12 ارديبهشت 1396
آغالتو
زن و شوهری اجاق‌شان کور بود و هرچه نذر و نیاز می‌کردند، فایده‌ای نداشت. روزی درویشی یک انار به زن داد و گفت: «نصفش رو خودت بخور و نصف دیگرش...
سه‌شنبه، 12 ارديبهشت 1396
پریچهر و کوتوله‌ها
زن و شوهری بودند که بچه نداشتند. یک روز زمستانی که برف می‌بارید، زن دستش را برید. چند قطره خون روی برف‌ها چکید. زن سرش را به آسمان بلند کرد و...
سه‌شنبه، 12 ارديبهشت 1396
کچل تنوری
کچلی بود تنوری؛ سال به دوازده ماه جاش توی تنور بود. یک روز به مادرش گفت: «ننه، من زن می‌خوام.»
سه‌شنبه، 12 ارديبهشت 1396
بلبل و نی
نی‌ای بود و بلبلی. یک روز بلبل روی نی نشست. نی گفت: «بلند شو، وگرنه پات رو می‌بُرم.»
سه‌شنبه، 12 ارديبهشت 1396
یک بز و نیم بز
پیرزنی بود که از مال دنیا فقط سه بزداشت. شبی دزد آمد و بزها را برد. پیرزن، گریان و نالان پیش داروغه رفت و گفت:
سه‌شنبه، 12 ارديبهشت 1396
آواز بلبل
بلبلی بود و پیرزنی. روزی بلبل پیش پیرزن رفت و گفت: «خاله پیرزن، یک خرده نون بده بخورم.» پیرزن گفت: «هیزم ندارم.»
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
خروس گردوخور
خروسی بود و اربابی. ارباب یک عالمه گردو داشت، به کسی هم نمی‌داد. یک روز خروس راه افتاد برود خانه‌ی ارباب، گردو بخورد. سگ او را دید و پرسید: «آقا...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
موش شکمو
موشی بود، شکمو. یک روز خیلی گرسنه شد اما هرچه گشت، چیزی برای خوردن پیدا نکرد. به باغی رفت. سه تا سیب پیدا کرد و خورد. یک دفعه بادی وزید، چند...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
ملی
پیرزنی سه تا دختر داشت: گلی، گلناز، ملی. ملی از همه کوچک‌تر و زرنگ‌تر بود. او یک گربه داشت و چون گربه‌اش را خیلی دوست داشت، اسم خودش را روی او...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
کَک به تنور
یک کَک و یک مورچه با هم دوست بودند. یک روز گرسنه‌شان شد. کَک گفت: «چی بخوریم؟ چی نخوریم؟ اگر گردو بخوریم، پوست داره. کشمش بخوریم، دم داره. سنجد...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
لباس گنجشک
گنجشکی توی صحرا این طرف و آن طرف می‌پرید. به پنبه‌زار رسید. دید زن و مردی از غوزه، پنبه بیرون می‌کشند. پرسید: «این چیه؟»
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
سنگ و گردو
یک سنگ بود و یک گردو. روزی با هم بازی می‌کردند، سنگ زد سر گردو را شکست. گردو گریه‌کنان پیش مادرش رفت و گفت: «ننه گردو! ننه گردو! سنگ، سرم رو...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
مهمان‌های ناخوانده
پیرزنی بود، تنها. هیچ کس را نداشت. یک شب شامش را خورد، رفت توی حیاط. دید باد سردی می‌وزد و باران می‌بارد. سردش شد برگشت. فوری رختخوابش را انداخت...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
کدو قلقله‌زن
پیرزنی از دار دنیا، فقط یک دختر داشت. دختر، عروس شده بود و رفته بود به دهی آن طرف کوه. یک روز پیرزن هوای دخترش را کرد. در خانه‌اش را بست و رفت...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396
خاله سوسکه
خاله سوسکه‌ای بود، قشنگ و زرنگ. یک روز، پیراهن پوست پیازی‌اش را تنش کرد، چادر پوست بادمجانی‌اش را سرش کرد، کفش‌های پوست سنجدی‌اش را پاش کرد،...
دوشنبه، 11 ارديبهشت 1396