ببر جوان و هيزم‌شکن پير
ببر کوچکي با مادرش در جنگل بزرگي زندگي مي‌کرد. ببر خيلي مغرور بود و خودش را قوي‌ترين موجود روي زمين مي‌دانست.
چهارشنبه، 27 ارديبهشت 1396
کورها
نجف‌قلي چهار پسر و يک دختر داشت، اما نمي‌توانست خرج‌شان را بدهد. روزي دوستش به او گفت: «برو شهر کار کن که بتوني بچه‌هات رو سير کني.»
چهارشنبه، 27 ارديبهشت 1396
درويش
پادشاهي نذر کرده بود صد سکه به مردم فقير و بيچاره کمک کند. سکه‌ها را به وزير داد و گفت: «برو و اگر فقيري ديدي، اين صد سکه را به او بده».
چهارشنبه، 27 ارديبهشت 1396
کاکاتوره
روزي روباهي با سرعت مي‌دويد. انگار از چيزي فرار مي‌کرد. شغالي جلوش را گرفت و گفت: «کاکاتوره، بدنباشه، با اين عجله کجا مي‌ري؟»
چهارشنبه، 27 ارديبهشت 1396
خروس و پادشاه
خروسي بود که مدام به زمين نوک مي‌زد. روزي، يک سکه پيدا کرد و رفت بالاي بام، داد زد: «قوقولي قوقو، پول پيدا کردم!»
چهارشنبه، 27 ارديبهشت 1396
آدي و بودي
زن و شوهري بودند، مهربان و ساده. مرد «آدي» بود و زن، «بودي». يک روز بودي به آدي گفت: «دلم براي دخترمون تنگ شده. پاشو بريم شهر سري بهش بزنيم.»
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
عقاب و موش و آهو
صيادي هر روز به دشت و صحرا مي‌رفت و چرنده‌اي، پرنده‌اي، خزنده‌اي شکار مي‌کرد، مي‌فروخت و زندگي خود را مي‌گذراند. روزي آهوي زيبايي در تور صياد...
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
خير و شر
دو تا دوست بودند. اسم يکي «خير» بود، اسم يکي «شر». يک روز قرار گذاشتند براي پيدا کردن کار به شهر بروند. هر کدام غذاي چند روزشان را برداشتند و...
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
بز ريش سفيد
روزي يک بز، يک سگ، يک گوساله و يک بره‌ي گر فرار کردند و به جنگل رفتند. حسابي خوردند و خوب خوابيدند و چاق و چله شدند. گري (1) هم رفت پي کارش!
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
داشت و نداشت
پادشاهي بود، سه پسر داشت. دو تاشان جان نداشتند، يکي سر نداشت. پسري که سر نداشت مي‌خواست برود شکار. توي قصر پادشاه سه تفنگ بود. دوتاش شکسته بود،...
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
يک‌وجبي
زن و مردي بودند که خيلي بچه دوست داشتند، اما از بخت بد بچه‌دار نمي‌شدند. تا اينکه خداوند پسري به آن‌ها داد که قدش يک وجب بود. اسم او را «يک‌وجبي»...
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
سه دروغ
روزي پادشاهي دستور داد جار بزنند هر کس سه تا دروغ بگويد، دخترش را به او مي‌دهد. همه‌ي دروغگويان شهر آمدند و دروغي گفتند، اما به جايي نرسيدند،...
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
خرشير
الاغي در بيشه مي‌چريد که غرش شيري را شنيد. ترسيد و فرياد کشيد. صداي الاغ در دشت و بيشه پيچيد و به گوش شير رسيد. شير جا خورد. با خودش گفت: «اي...
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
شغال و طاووس
شغالي بود که با همه‌ي شغال‌ها فرق داشت. روزي چند پرطاووس پيدا کرد. با خوشحالي پرها را به سر و بدنش چسباند و پيش دوستانش رفت. دوستانش، از کوچک...
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
گرگ گرسنه
گرگي بود، گرسنه. دنبال غذا مي‌گشت که رسيد به يک گوسفند. گفت: «به به، چه گوسفند چاق و چله‌اي! خيلي گرسنه‌ام، الان مي‌خورمت.»
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1396
غزالی حكیم معاند فلسفه
هركه اندك آشنایی با تفكر اسلامی و توسعه و تحول تاریخی آن داشته باشد از نقد ابوحامد محمد غزالی از فلسفه‌ی ابن‌سینا و مخالفت شدید او با فلسفه‌ی...
چهارشنبه، 13 ارديبهشت 1396
از كیمیای سعادت
بیش از سی سال پیش بود كه با نام گرامی استاد احمد آرام آشنا شدم. وسیله‌ی این آشنایی كتاب ارجمند كیمیای سعادت بود كه به همت ایشان با مقابله‌ی شش...
چهارشنبه، 13 ارديبهشت 1396
موقف غزّالي در برابر فلسفه و منطق (1)
همين كه آثار فلسفي و علمي يوناني به عربي ترجمه شد، اعجاب و ستايش بسياري از متفكران اسلامي را برانگيخت و متفكران اسلامي پس از طي دوران ترجمه،...
چهارشنبه، 13 ارديبهشت 1396
موقف غزّالی در برابر فلسفه و منطق (2)
نظر غزّالی درباره‌ی منطق در مقایسه با نظر خصمانه‌ی او در مورد فلسفه كاملاً متفاوت است و نظری است بسیار مساعدتر. منطق را به هیچ روی معارض دین...
چهارشنبه، 13 ارديبهشت 1396
غزّالی و ابن‌رشد
كشمكش ابن‌رشد قاضی و فقیه و حكیم و طبیب قرطبی اندلسی با اقوال ابوحامد محمد غزّالی فقیه و متكلم و حكیم و صوفی طوسی خراسانی شاید همان اندازه كه...
چهارشنبه، 13 ارديبهشت 1396