انار و ماهی
رودی بود که کنارش درخت اناری قد کشیده بود. روی درخت، چندتایی انار بود و توی آب، چندتایی ماهی. ریشه‌ی درخت از زیر زمین وارد آب شده بود. ماهی‌ها...
پنجشنبه، 11 خرداد 1396
مرغ چهل طوطی
پادشاهی بود که زن نداشت. شبی از کوچه‌ای می‌گذشت، شنید سه تا دختر با هم حرف می‌زنند.
پنجشنبه، 11 خرداد 1396
نمکی
پیرزنی بود هفت تا دختر داشت، اسم هفتمی «نمکی» بود. آن‌ها کنار شهر، در خانه خرابه‌ای زندگی می‌کردند که هفت تا در داشت.
پنجشنبه، 11 خرداد 1396
عاقل و کم عاقل
دو برادر بودند، یکی عاقل و یکی کم عقل که همدیگر را خیلی دوست داشتند. روزی کم عقل سراغ عاقل رفت و گفت: «بریم سفر؟»
پنجشنبه، 11 خرداد 1396
آقا گردو
زن و شوهری بودند که روزها، روی زمین این و آن کار می‌کردند و غروب، هلاک و خسته به خانه برمی‌گشتند. تا اینکه زن باردار شد. روزی که شوهر مشغول شخم...
شنبه، 6 خرداد 1396
زخم زبان
در زمان‌های قدیم خارکنی زندگی می‌کرد که مردی مهربان و سخاوتمند بود. خارکن هر روز قبل از طلوع آفتاب، به دشت و صحرا می‌رفت و خار جمع می‌کرد. بعد...
جمعه، 5 خرداد 1396
دارمکافات
مردی، پدر پیر و از پا افتاده‌اش را در زنبیلی گذاشت و با پسر کوچکش به طرف جنگل رفت. رفتند تا به درخت بزرگی رسیدند. مرد از درخت بالا رفت و زنبیل...
جمعه، 5 خرداد 1396
داد و بیداد
کوری به نام «حیدر» با همسایه‌اش «نجف»، به گدایی رفت. غروب به یک آبادی رسیدند و شب را در خانه‌ای ماندند. صاحب خانه که مرد خوش‌قلبی بود به آن‌ها...
جمعه، 5 خرداد 1396
نجار و مار
انوشیروان جلوی قصرش زنجیری آویزان کرده بود و نگهبانی هم برای آن گذاشته بود تا هر کس مشکلی داشت، آن را به صدا درآورد.
جمعه، 5 خرداد 1396
پسر بازرگان
بازرگان ثروتمندی در اصفهان زندگی می‌کرد که پسری داشت. پسر، تنبل و بیکار بود و جز خوش‌گذرانی کار دیگری نداشت. او هر شب با دوستانش به گردش می‌رفت....
جمعه، 5 خرداد 1396
ننه جان حیدرقلی
پیرزنی بود، پسری داشت به نام «حیدرقلی» که هر قدر نصیحتش می‌کرد زن بگیرد زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت: «اگر زن بگیرم، با تو نمی‌سازه.»
جمعه، 5 خرداد 1396
یک بار جستی ملخک
زن و شوهر فقیری با هم زندگی می‌کردند. مرد بنّا بود. یک روز زنش رفت حمام و دید حمام قرق است. پرسید: «چرا حمام رو قرق کردید؟»
جمعه، 5 خرداد 1396
محمد گل بادام
پادشاهی بود، دختری داشت مثل پنجه‌ی آفتاب. پادشاه دخترش را در پرده نگه داشته بود و نمی‌گذاشت حتی روی آفتاب را ببیند، دختر فقط دایه‌اش را می‌دید...
جمعه، 5 خرداد 1396
فداکار
سلطانی بود، زن و فرزند داشت. یک روز عکس دختری را دید و عاشق او شد. هرچه دیار به دیار دنبال دختر گشت، نتیجه‌ای نگرفت. عکس دختر را در صندوقچه‌ای...
جمعه، 5 خرداد 1396
گربه و سگ و مار
محمد، خارکنی بود که مادر پیری داشت. محمد روزها به خارکنی می‌رفت و خارها را به بازار می‌برد و می‌فروخت.
جمعه، 5 خرداد 1396
ارتباط روانی- فیزیکی (3)
با اینکه معتقدم که مک‌گین درباره‌ی وضعیت کنونی ما درست می‌گوید، اما گمان می‌کنم که اگر بپذیریم که فهم بی‌واسطه‌ی اول شخص ما از پدیدارشناسی ممکن...
جمعه، 5 خرداد 1396
ارتباط روانی- فیزیکی (4)
من شرایط وجود رابطه‌ی ضروری میان پدیدارشناسی و فیزیولوژی را به شکلی بسیار انتزاعی توصیف کردم. این توصیف هنوز پیشنهادی در مورد اینکه چه نوع مفهومی...
جمعه، 5 خرداد 1396
ارتباط روانی- فیزیکی (2)
بزرگ‌ترین پیشرفت علمی از طریق تغییر مفهومی رخ می‌دهد؛ تغییری که این امکان را برای نظام مشاهده شده‌ی تجربی که بدواً امکانی به نظر می‌رسد، به...
جمعه، 5 خرداد 1396
رد آموزه‌ی این‌همانی (3)
صورت‌بندی مجدد پیشین از استدلال یقین از نمونه‌ای از مقدمه‌ی زیر استفاده می‌کرد: "ممکن است یک موجود به صورت پیشینی معرفت داشته باشد که آیا F...
جمعه، 5 خرداد 1396
ارتباط روانی- فیزیکی (1)
این مقاله رویکردی را به مسئله‌ی ذهن و بدن بررسی می‌کند که هم با دوگانه‌انگاری متفاوت است و هم با نوعی از تحویل مفهومی امور ذهنی به امور فیزیکی...
جمعه، 5 خرداد 1396