شبي ديرند و ظلمت را مهيا
چو نابينا درو دو چشم بينا شبي ديرند و ظلمت را مهيا کياخن ترت بايد کرد کارا درنگ آر اي سپهر چرخ وارا که گيتي رشک هفتم آسمان شد چراغان در...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
زن چو اين بشنيده شد خاموش بود
کفشگر کانا و مردي لوش بود زن چو اين بشنيده شد خاموش بود معصفر گون، پوشش او خود سفيد سرخي خفچه نگر از سرخ بيد بانگ وژخ مردمان، خشم آوريد...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
باندا نمودند و خشور را
بديد آن سراپا همه نور را باندا نمودند و خشور را کز ابريشم جان کند جامه را کفن حله شد کرم بهرامه را بيا و بکن، بگسلد جان ما به کوه اندرون...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
... اين مصرع ساقط شده …
هر روز بر آسمانت باد امروا ... اين مصرع ساقط شده … ترسم که: بميرد از فراغي که تراست در رهگذر باد چراغي که تراست گر نشنيدي، زهي دماغي که...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
آن چنان که نجنبيد او را هيچ رگ
چو هامون دشمنانت پست بادند آن چنان که نجنبيد او را هيچ رگ يار بادت توفيق، روزبهي با تو رفيق چو گردون دوستان والا همه سال اي شاه نبي سيرت،...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
کاروان شهيد رفت از پيش
و آن ما رفته گير و مي‌انديش کاروان شهيد رفت از پيش وز شمار خرد هزاران بيش از شمار دو چشم يک تن کم پيش کايدت مرگ پاي آگيش توشه‌ي جان خويش...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
بود اعور و کوسج و لنگ و پس من
نشته برو چون کلاغي بر اعور بود اعور و کوسج و لنگ و پس من سه پيراهن سلب دوست يوسف را به عمر اندر نگارينا، شنيدستم که: گاه محنت و راحت سوم...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
مرا جود او تازه دارد همي
مگر جودش ابرست و من کشتزار مرا جود او تازه دارد همي بينديش و ديده‌ي خرد برگمار مگر يک سو افکن، که خود هم چنين ابا غلغل رعد در کوهسار ابا...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
گم شدم در سر آن کوي مجوييد مرا
او مراکشت شدم زنده مپو ييد مرا گم شدم در سر آن کوي مجوييد مرا هم بدان خاک درآيد و مشوييد مرا بر درش مردم و آن خاک بر اعضاي من است هر چه...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
خبرت هست ؟ که از خويش خبر نيست مرا
گذري کن که زغم راه گذر نيست مرا خبرت هست ؟ که از خويش خبر نيست مرا سرسواي تو دارم غم سرنيست مرا گر سرم در سر سو دات رود نيست عجب غير ازين...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
کنون اي خردمند وصف خرد
بدين جايگه گفتن اندرخورد کنون اي خردمند وصف خرد که گوش نيوشنده زو برخورد کنون تا چه داري بيار از خرد ستايش خرد را به از راه داد خرد بهتر...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت دست بگشاد و کنارانش گرفت وز مقام و راه پرسيدن گرفت دست و پيشانيش بوسيدن گرفت گفت گنجي يافتم آخر بصبر پرس...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
از خدا جوييم توفيق ادب
بي‌ادب محروم گشت از لطف رب از خدا جوييم توفيق ادب بلک آتش در همه آفاق زد بي‌ادب تنها نه خود را داشت بد بي‌شري و بيع و بي‌گفت و شنيد مايده...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
خدايا چون گل ما را سرشتي
وثيقت نامه‌اي بر ما نوشتي خدايا چون گل ما را سرشتي جزاي آن به خود بر فرض کردي به ما بر خدمت خود عرض کردي که بگزاريم خدمت تا توانيم چو...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
اگر دانستني بودي خود اين راز
يکي زين نقش‌ها در دادي آواز اگر دانستني بودي خود اين راز بجز گردش چه شايد ديدن از دور ازين گردنده گنبدهاي پرنور درين گردندگي هم اختياريست...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
قول رسول حق چو درختي است بارور
برگش تو را که گاو توئي و ثمر مرا قول رسول حق چو درختي است بارور انصاف ده، مگوي جفا و مخور مرا چون برگ خوار گشتي اگر گاو نيستي؟ از جور اين...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
به چشم نهان بين نهان جهان را
که چشم عيان بين نبيند نهان را به چشم نهان بين نهان جهان را ببيني نهان را، نبيني عيان را نهان در جهان چيست؟ آزاده مردم به زنجير حکمت ببند...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
همي‌ريزد ميان باغ، للها به زنبرها
همي‌سوزد ميان راغ، عنبرها به مجمرها همي‌ريزد ميان باغ، للها به زنبرها ز بوقلمون به واديها، فروگسترده بسترها ز قرقويي به صحراها، فروافکنده...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
کشيده عشق در زنجير، جان ناشکيبا را
نهاده کار صعبي پيش، صبر بند فرسا را کشيده عشق در زنجير، جان ناشکيبا را که در دست اختياري نيست مرغ بند بر پا را توام سررشته داري، گر پرم سوي...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
راندي ز نظر، چشم بلا ديده‌ي ما را
اين چشم کجا بود ز تو، ديده‌ي ما را راندي ز نظر، چشم بلا ديده‌ي ما را اين بخت نباشد سر شوريده‌ي ما را سنگي نفتد اين طرف از گوشه‌ي آن بام شرح...
سه‌شنبه، 30 تير 1388