باغ ديبا رخ پرند سلب
لعبگر گشت و لعبهاش عجب باغ ديبا رخ پرند سلب گاهي از آب لاله را مرکب گه دهد آب را ز گل خلعت گه سپهري شود پر از کوکب گه بهشتي شود پر از...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
به جان تا شوق جانان است ما را
چه آتش‌ها که بر جان است ما را به جان تا شوق جانان است ما را از آن برگشته مژگان است ما را بلاي سختي و برگشته بختي که خون دل به دامان است...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
چو از حرارت مي‌دلبرم لبان ليسد
روان ز ديده‌ي افلاکيان شود جيحون چو از حرارت مي‌دلبرم لبان ليسد به خاک خفته‌ي تيغ تو از حلاوت زخم نصال تيرت اگر قبضه‌ي کمان ليسد ملکا،...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
رخ تو دخلي به مه ندارد
که مه دو زلف سيه ندارد رخ تو دخلي به مه ندارد که هيچ وجه شبه ندارد به هيچ وجهت قمر نخوانم که کس در اين گوشه ره ندارد بيا و بنشين به کنج...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
جان به جانان کي رسد جانان کجا و جان کجا
ذره است اين، آفتاب است، آن کجا و اين کجا جان به جانان کي رسد جانان کجا و جان کجا ورنه پاي ما کجا وين راه بي‌پايان کجا دست ما گيرد مگر در...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
جواني بگذرد يارب به کام دل جواني را
که سازد کامياب از وصل پير ناتواني را جواني بگذرد يارب به کام دل جواني را که از قتل کهن پيري چه خيزد نوجواني را به قتلم کوشي اي زيبا جوان...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
رهائيت بايد، رها کن جهانرا
نگهدار ز آلودگي پاک جانرا رهائيت بايد، رها کن جهانرا بهم بشکن اين طبل خالي ميانرا بسر برشو اين گنبد آبگون را برو باز جو دولت جاودانرا ...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
شمعي فروخت چهره که پروانه‌ي تو بود
عقلي دريد پرده که ديوانه‌ي تو بود شمعي فروخت چهره که پروانه‌ي تو بود خود جرعه نوش گردش پيمانه‌ي تو بود خم فلک که چون مه و مهرش پياله‌هاست...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
چون نيست شدي هست ببودي صنما
چون خاک شدي پاک شدي لاجرما چون نيست شدي هست ببودي صنما جرم او کند و عذر مرا بايد خواست واي اي مردم داد زعالم برخاست بنگر که از آن کوه چه...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
مرد بايد که جگر سوخته چندان بودا
نه همانا که چنين مرد فراوان بودا مرد بايد که جگر سوخته چندان بودا وز پس هر غم طرب افزايدا کار چون بسته شود بگشايدا ز آفتها نگه داري تو...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
بي شک الفست احد، ازو جوي مدد
وز شخص احد به ظاهر آمد احمد بي شک الفست احد، ازو جوي مدد اذ قال الله: قل هو الله احد در ارض محمد شد و محمود آمد سر گر چه دو کرده‌ايم يک...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
وي لعل لبت گره گشاي دل من
من دل ندهم به کس براي دل تو وي لعل لبت گره گشاي دل من اي عشق تو مايه‌ي جنون دل من تو دل به کسي مده براي دل من من دانم و دل که در وصالت...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
به عالم هر دلي کاو هوشمند است
به زنجير جنون عشق، بند است به عالم هر دلي کاو هوشمند است غبار خاک کوي او، پسند است به جاي سدر و کافورم پس از مرگ سرت گردم، مگر بوسي به...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
روي ناشسته چو ماهش نگريد
چشم بي‌سرمه‌ي سياهش نگريد روي ناشسته چو ماهش نگريد جنبش پر کلاهش نگريد بر سر سرو ملايم حرکات غلط انداز نگاهش نگريد نگهش با من و رويش با...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائي
حريفان مي‌کنيد امروز يا فردا تماشائي دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائي دوان عريان تني ژوليده موئي وحشي آسائي دگر خواهند ديد احباب در بازار...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
گفتم: چشمم، گفت: براهش ميدار
گفتم: جگرم، گفت: پر آهش ميدار گفتم: چشمم، گفت: براهش ميدار گفتم: غم تو، گفت: نگاهش ميدار گفتم که: دلم، گفت: چه داري در دل در ديده‌ي من...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
دارم گنهان ز قطره باران بيش
از شرم گنه فگنده‌ام سر در پيش دارم گنهان ز قطره باران بيش تو در خور خود کني و ما در خور خويش آواز آيد که سهل باشد درويش وز بار گنه فگنده...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را تفقدی نکند طوطی شکرخا را شکرفروش که عمرش دراز باد چرا که پرسشی نکنی...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی...
سه‌شنبه، 30 تير 1388
صد هزاران مرد ترسا سوي او
اندک‌اندک جمع شد در کوي او صد هزاران مرد ترسا سوي او سر انگليون و زنار و نماز او بيان مي‌کرد با ايشان براز ليک در باطن صفير و دام بود ...
سه‌شنبه، 30 تير 1388