خلق را باشد هوای رنگ و بو کس نپرسد کان گل پژمرده کو پروین اعتصامی

گه دست می‌خراشی و گه جامه می‌دری با چون تویی چگونه توان بود سازگار پروین اعتصامی

بود هر گوهری را با تو پیوند گه انگشتر شوی گاهی گلوبند پروین اعتصامی

بس که از معماری خود دم زدی خانه تدبیر را بر هم زدی پروین اعتصامی

تو را چیزی برون از آب و گل نیست مبارک کعبه‌ای مانند دل نیست پروین اعتصامی

گه دانه بود زیاد و گه کم همواره فلک نگشته یکسان پروین اعتصامی

آنجا که پَر است و حلقه و بند دام ستم است پای مگذار پروین اعتصامی

چون چهره صبح شادمان باش تا چند ملول می‌نشینی پروین اعتصامی

هر که با پاکدلان صبح و مسایی دارد دلش از پرتو اسرار صفایی دارد پروین اعتصامی

زشت است ز خلق خواستن وام تا هست ذخیره‌ای به خانه پروین اعتصامی