مپوش آیینه کس را به زنگار دل آیینه است از زنگش نگه‌دار پروین اعتصامی

ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن خونابه می‌چکد همی از دست انتقام پروین اعتصامی

در تیرگی چو شب‌پره تا چند می‌پری بشناس فرق روشنی ای دوست از ظلام پروین اعتصامی

خرّم آن کس که در این محنت‌گاه خاطری را سبب تسکین است پروین اعتصامی

زادن و کشتن و پنهان کردن دهر را رسم و ره دیرین است پروین اعتصامی

عمری‌ست رهنوردی و چون کودکان هنوز آگه نه‌ای که چاه کدام است و ره کدام پروین اعتصامی

درد از طبیب خویش نهفتی از آن سبب این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام پروین اعتصامی

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی‌ست شمشیر روز معرکه زشت است در نیام پروین اعتصامی

کردار بد تو گشت زنگارش آیینه دل نبود زنگاری پروین اعتصامی

پروین شراب معرفت از جام علم نوش ترسم که دیر گردد و خالی کنند جام پروین اعتصامی