غم چو در سینه لنگر اندازد دیده در موج خون در اندازد حزین لاهیجی

ایوان رفعت تو کجا، مدح من کجا؟ نتوان به آسمان شدن، از نردبان صبح حزین لاهیجی

دانسته‌ام که افعی حرص و امل بلاست سنگ قناعتم سر این مار بشکند حزین لاهیجی

گوشی نمی‌دهم به سخن‌های ناپسند کالای زشت قدر خریدار بشکند حزین لاهیجی

عشق کو کز میان خوف و رجا کار دل را به داور اندازد؟ حزین لاهیجی

هر دل که ذوق چاشنی درد عشق یافت کی کام خویشتن به مراد جنان دهد؟ حزین لاهیجی

خارش اگر کنی گل عزت به سر زند آن را که عشق، قیمت و مقدار بشکند حزین لاهیجی

راحت و رنج حیات گذران است چو موج نشود شادی و غم پای نفس را زنجیر حزین لاهیجی

نفس چه می‌پروری؟ فکر دل زار کن راست نیاید به هم، گرگ و غنم داشتن حزین لاهیجی

مرغ آمین ز آسمان آید چون تو کف در دعا برافرازی حزین لاهیجی