افزون مکوش و مصلحت کار خود ببین زین بیشتر ستم به دل و جان روا مدار حزین لاهیجی

منّت خدای را که به عون عنایتش منّت‌پذیر نیستم از خلق روزگار حزین لاهیجی

به انس سرای سپنجی مپیچ که ناپایدار است و بی‌اعتبار حزین لاهیجی

دندان آز،(حرص) تیز به الوان رزق(روزی رنگارنگ) نیست ما را همین به خوردن خون دل است کار حزین لاهیجی

ننازی به مهر سپهر دو رنگ نبازی به این مهره کم‌عیار حزین لاهیجی

رعشه پیری‌ام گرفت و همان پنجه در پنجه حواس کنم حزین لاهیجی

اکنون که سیل عمر بود روی در نشیب موی چو قیر من شده از شیب،(پیری) جوی شیر حزین لاهیجی

سفر دور مرگ، نزدیک است فکر سامان آن دیار کنم حزین لاهیجی

در دلم، خون اگر فتد از جوش آتش از طور اقتباس کنم حزین لاهیجی

قدر هر سفله، از تو گشت علم ای سپهر خَم، این چه انصاف است حزین لاهیجی