ما از دل صد پاره چه فیضی که نبردیم! در کنج قفس، باغ و بهاری شده ما را حزین لاهیجی

چیزی نمی‌تواند، قطع یگانگی کرد نتوان ز هم بریدن، با تیغ، دوستان را حزین لاهیجی

پاس نفس بدار از‌ آیینه خاطران مهر سکوت زن به دهان قال و قیل را حزین لاهیجی

چه غم از سیل حوادث، دل دریا دارد؟ یاد ساحل نکند، کشتی توفانی ما حزین لاهیجی

خطر عقل فرومایه، فزون از جهل است وای بر دانش ما، آه ز نادانی ما حزین لاهیجی

هر چه هستی، غمی از نیک و بد خویش مخور دُرد را صاف کند، ساقی میخانه ما حزین لاهیجی

شمع ظلمتکده و کعبه و بتخانه یکی‌ست عالم آراست، فروغ رخ جانانه ما حزین لاهیجی

جانا خبر نداری،‌از خسته حزینت دارد از جراحت دل، آه از جدایی ما حزین لاهیجی

تا بود ناله‌ای بود، چون نی در استخوانم امروز تازه نبود، درد آشنایی ما حزین لاهیجی

می‌کند دیده ذرّات جهان را روشن نکهت پیرهن یوسف کنعانی ما حزین لاهیجی