ای عقل فرومایه، به اندازه قدم نه ما بنده عشقیم، نگه‌دار ادب ما حزین لاهیجی

چون برگ خزان دیده به هم ربط نگیرد از بس که ز هم ریخته اجزای دل ما حزین لاهیجی

گر صبر بود، درد به درمان رسد آخر فریاد که بی‌صبر و قرار است دل ما حزین لاهیجی

دیرینه بود، الفت دیوانه به زنجیر با سلسله زلف تو، یار است دل ما حزین لاهیجی

ز بوی پیرهن، دیدار بیند پیر کنعانی به هر کسوت شناسد عشق، حسن آشنارو را حزین لاهیجی

وا مانده‌ام از راهنوردان سبک‌سیر تن بار گرانی شده جان سفری را حزین لاهیجی

نباشد در خور هر بینوایی گنج باد آورد به دامان صبا مگشای آن مُشکینه گیسو را حزین لاهیجی

ز رنج و راحت گیتی گل مقصود می‌چینم برون آورده‌ام از پای دل، خار تمنّا را حزین لاهیجی

حسودان را سکوت ما، دهان یاوه‌گو بندد ز خاموشی توان زد بخیه، این زخم نمایان را حزین لاهیجی

کلید از چاره‌سازی، بستگی هرگز نمی‌بیند نمی‌افتد گره در کار خود، مشکل‌گشایان را حزین لاهیجی