بی‌خرد لایق عتاب کجاست؟ تشنه داند بهای ماء مَعین(گوارا) حزین لاهیجی

از زندگی بیهده چندان شده‌ام سیر کز رشته جان ساخته‌ام تار کفن را حزین لاهیجی

از منزل مقصود خبر باز نیامد از بس که به صحرای طلب سوخت نفس‌ها حزین لاهیجی

گر آدمی، از شهد شرهناک بپرهیز وامانده زنبور، رها کن به مگس‌ها حزین لاهیجی

هر که نفسش بوی دل خسته ندارد از چاه برآورده تهی دلو و رسن را حزین لاهیجی

مُشکین سخنی، خامه‌ام انگشت‌نما کرد از نافه شناسند، غزالان ختن را حزین لاهیجی

گوشی نشنیده‌ است صفیر(آواز) از قفس ما چون شمع، به لب سوخته آید نفس ما حزین لاهیجی

مانند گرد، کز رم آهو شود بلند آرام می‌رمد ز دل بی‌قرار ما حزین لاهیجی

خود بودم، آنچه می‌طلبیدم به جست‌وجو انداختم ز دست، عصای دلیل را حزین لاهیجی

تا باد صبا بوی تو را در چمن آرد برداشته هر شاخ گلی دست دعا را حزین لاهیجی