ورق گرداندن باد خزان، سازد پریشانش عبث شیرازه می‌بندی، کتاب زندگانی را حزین لاهیجی

ز بار روزگار زندگانی، جان به لب دارم رساندم بر لب بام، آفتاب زندگانی را حزین لاهیجی

کس از سیل سبکسر، پایداری چون طمع دارد؟ عنان پیچیدنی نبود، شتاب زندگانی را حزین لاهیجی

جان از کسی مضایقه هرگز نکرده‌ایم چون آب، بی‌دریغ روان است خون ما حزین لاهیجی

خبر کی باز گوید آن‌که از خود بی‌خبر باشد؟ نمی‌پرسند از عاشق، حساب زندگانی را حزین لاهیجی

ندارد غیر لیلی جسم مجنون، جان شیرینی وگرنه عشق کی می‌داشت تاب زندگانی را حزین لاهیجی

عیان گردد به روز مرگ، چون بیدار خواهی شد نباشد حاجت تعبیر، خواب زندگانی را حزین لاهیجی

روز وصال یار، بود عید عاشقان سال نو است و گرد تو گشتن، شگون ما حزین لاهیجی

گر موج زند بر لب ما تلخی عالم هرگز نزند چین به جبین حوصله ما حزین لاهیجی

بس که بار غم هجر تو، گران افتاده‌ است سایه، از ضعف ندارد سر همراهی ما حزین لاهیجی