حاجت رود از خویش به درگاه کریمان از طبع لئیم است، تقاضایی اگر هست حزین لاهیجی

در گور بدن، چند کنی خاک‌نشینی؟ از خویش برآ، همت والایی اگر هست حزین لاهیجی

محبتم به دلت کرده گوییا اثری ز التفات نهان تو، این چنین پیداست حزین لاهیجی

کوته شمرم مدّ حیات ابدی را زلف سیه یار و شب تار بلند است حزین لاهیجی

یک رشته که بی‌گوهر ذکر تو بود، نیست تسبیح تو، از سبحه و زنّار بلند است حزین لاهیجی

اندیشه‌ای از حشر نداریم که سهل است با آتش هجران تو گرمای قیامت حزین لاهیجی

زآب حیوان غمت، زنده جاوید شدیم کمترین معجزه عشق تو احیای دل است حزین لاهیجی

قطره اشک مرا ای گل تر خوار مبین این گرانمایه گهر، زاده دریای دل است حزین لاهیجی

نخلی شد و بارش همه پیکان بلا گشت هر تخم، که ناز تو به باغ دل ما ریخت حزین لاهیجی

شمع‌سان با تو شبم رفت و تمنا مانده ا‌ست همه تن صرف نظر گشت و تماشا مانده ا‌ست حزین لاهیجی