بیماری عشق است، چه آید ز مسیحا؟ بی‌فایده جان می‌کنم و مرگ علاج است حزین لاهیجی

یک ره، گذر به خاک‌نشینان نمی‌کنی عمرم چو نقش پا به راه انتظار رفت حزین لاهیجی

چون آینه، کز جلوه دیدار شود گم ما را به تماشای تو پیدا نتوان گفت حزین لاهیجی

هر چه از دوست رسد ناخوش و خوش، خوش باشد شربت وصل ازو، تلخی هجران هم ازوست حزین لاهیجی

ترک دو جهان گوی، اگر مرد فنایی سامان سبکباری این راه، ضرور است حزین لاهیجی

شوریده دلم باز گرفتار جنون شد زنجیر بیارید که دیوانه اسیر است حزین لاهیجی

مرغی نفتد بی‌طمع دانه به دامی عنقای دل ماست که بی‌دانه اسیر است حزین لاهیجی

نمی‌آساید از گلگشت جنّت خاطر عاشق بهشت نقد، روزی باد ما را از سر کویت حزین لاهیجی

جز مرگ که شیرینی جان خاک ره اوست هر آب چشیدیم در این بادیه شور است حزین لاهیجی

آن ملک که در زیر نگین داشت سلیمان در حلقه صاحب‌نظران دیده مور است حزین لاهیجی