همچون صدف به سینه، هر نکته را بپرور گوهر نگشته حیف است، حرف از دهن برآید حزین لاهیجی

سیاهی می‌برد از نامه‌های ما گنهکاران نمی‌آید ز دریا آنچه از چشم پر آب آید حزین لاهیجی

نمی‌گردد دل سرگشته ظرف کبریای تو شکوه بحر، کی در خلوت تنگ حباب آید؟ حزین لاهیجی

هر کس به عالم آمد و بشکست پای سعی با دست خالی از در دنیای دون رود حزین لاهیجی

تا کی ز جوی هر مژه‌ام اشک و خون رود یک ره ز در درآ، که غم از دل برون رود حزین لاهیجی

کسی زبان نتواند به راز غیب گشود جرس به قافله اهل دل خموش آمد حزین لاهیجی

چون صبح به پاس دم اگر حاضر وقتی آن روز کدام است که نوروز نباشد؟ حزین لاهیجی

دل چو خالی شد از خیال خودی حرم خاص کبریا باشد حزین لاهیجی

بر سینه کس دست رد، آسان نگذاری شاید که گرامی‌گهری داشته باشد حزین لاهیجی

هستی‌ست، که در عشق فراموش شد اوّل مجنون تو از جان چه خبر داشته باشد؟ حزین لاهیجی