در وادی عشق گام نخست است از جان گذشتن، از جسم رستن حزین لاهیجی

آمد ز طرف کویت، صبح ازل نسیمی بوی تو را گرفتیم، ما و بهار هر دو حزین لاهیجی

تو که از مهر طبیب دل رنجورانی درد مهجوری ما را به کرم درمان ده حزین لاهیجی

عمری که هست مایه آزادگی «حزین» حیف است صرف محنت دنیای دون شود حزین لاهیجی

خاکم به باد رفت وز یادم نمی‌روی عشق آن خیال نیست که از دل برون شود حزین لاهیجی

دولت چو یافت بد گهر، از وی کناره کن درّنده‌تر شود، چو سگ سفله سیر شد حزین لاهیجی

تا ریشه هست در آب، بیم از خزان نباشد در اشک، نخل آهم، نشو و نما گرفته حزین لاهیجی

نتوان به سر رسانید بی‌عشق زندگی را از یاد قامت او، پیری عصا گرفته حزین لاهیجی

ز ابنای جهان ناید گشاد کار محتاجان که دست این لئیمان، پای خواب‌آلوده را ماند حزین لاهیجی

صفحه خاطر افالک ندارد زانجم این‌قدر داغ که در سینه ما ریخته‌اند حزین لاهیجی