خسروی‌ها به هوایت دل مسکینم کرد گنج بادآور من خاک سر کوی تو بود حزین لاهیجی

اگر دستم بود کوتاه اما همتی دارم که بر نقد دو عالم پشت‌پایی می‌توانم زد حزین لاهیجی

تمثال زشت و زیبا یک خامه می‌شناسد نقش کنشت و کعبه جز یک خدا ندارد حزین لاهیجی

کار سپند دل را انداختم به آتش جز عشق، مشکل ما مشکل‌گشا ندارد حزین لاهیجی

چرا به سجده اهریمنان به خاک نهی سری که در قدم دوست خاک خواهد بود؟ حزین لاهیجی

«حزین»، از کران تا کران حرف عشق است نه آغاز دارد، نه انجام دارد حزین لاهیجی

بقایی نیست چون گل، نوبهار شادکامی را چو عمر سست‌پیمان دشمن کم فرصتی دارد حزین لاهیجی

سحر می‌خواند بلبل در گلستان از کتاب گل که علم عاشقی حاجت به استادی نمی‌دارد حزین لاهیجی

جمع نسازی دل از ترحم دوران دوستی دشمن اعتبار ندارد حزین لاهیجی

عبث بر دوش آزادی کشیدم رخت هستی را ندانستم که بار زندگانی منتی دارد حزین لاهیجی