گر به مثل سنگ طور آینه گردد طاقت آن حسن بی‌مثال ندارد حزین لاهیجی

دم غنیمت شمر و جام صبوحی مگذار طاعت پیر خرابات قضا نتوان کرد حزین لاهیجی

سیل حوادث مرا نمی‌برد از جا کوه گران‌سنگ، انتقال ندارد حزین لاهیجی

رو از هوس بتاب که مردان راه عشق محراب طاعت از دل بی‌آرزو کنند حزین لاهیجی

سر مگر در ره تیغ تو بیفتد چون گوی ورنه از گردنم این دین ادا نتوان کرد حزین لاهیجی

آن ماهی‌ام که از تف عشق تو سینه‌ام دریای آتش است و کبابم نمی‌کند حزین لاهیجی

در معرکه عشق تو، پا پس نگذارم مشتاق شهادت غم سر هیچ ندارد حزین لاهیجی

راز مستان تو از پرده نیفتد بیرون لب چو پیمانه پر، کی به صدا بگشایند؟ حزین لاهیجی

با آبله نگذارد یک عقده نگشوده در راه وفا کمتر از خار نباید شد حزین لاهیجی

از عجز و تن‌آسایی از دوش کسی باری برداشت چو نتوانی خود بار نباید شد حزین لاهیجی