خوار و پامال‌تر از سایه افتاده منم از کنارم اگر آن سرو روان برخیزد حزین لاهیجی

شکوهی عشق بخشیده‌ است بازوی ضعیفان را که تیغ کوهسار از تیشه فرهاد می‌لرزد حزین لاهیجی

خوشا دمی که مرا دیده از غبار برآید ز گرد هستی‌ام آن نازنین‌سوار برآید حزین لاهیجی

سرم را جای دادی در کنار از مهر و می‌ترسم سرشک گرم من آتش به دامان تو اندازد حزین لاهیجی

در نرم زمین است بسی تعبیه دام غافل مشو از راه چو هموار نماید حزین لاهیجی

با مهر تو شبنم‌صفت از خویش بریدیم خود را چه کند آن‌که تو را داشته باشد؟ حزین لاهیجی

آن ماه عید مستان وان عیش تنگدستان گر دیده پاک باشد، دیدار می‌نماید حزین لاهیجی

تاریخ اگر بسنجی، یک روز عمر دنیاست در چشم کودکانش بسیار می‌نماید حزین لاهیجی

سرمایه دو گیتی از اندک است کمتر در چشم این لئیمان، بسیار می‌نماید حزین لاهیجی

کمال دولتم از عشق گشته سکّه به زر ز رنگ کاهی من، نرخ کیمیا شکند حزین لاهیجی