سینه‌اش روز جزا لطمه‌خور دست رد است هر که از داغ مزیّن نکند محضر خویش حزین لاهیجی

برگ سمن حجاب ز شبنم نمی‌کند ای گل، به پاک‌دیدگی ما گواست دل حزین لاهیجی

حیات یک دمه هم صرف پوچ شد چو حباب کسی مباد ز عمر سبک رکاب خجل حزین لاهیجی

چو آن شمعی که سازد پرتو خورشید ناچیزش فروغ مهر تابان محو گردد در شرار دل حزین لاهیجی

در عشق به بی‌طاقتیم خرده نگیری از دست غمت جامه جان کرده قبا گل حزین لاهیجی

دل را نکنم عرضه به هر بی سر و پایی این آینه را در نظر یار برآرم حزین لاهیجی

کام دل ما بسته به کام دل یار است آزرده‌دل از ناوک بیداد نگردیم حزین لاهیجی

پرواز بلندی‌ست پر همت ما را گردون به ته بال و پر خویش گرفتیم حزین لاهیجی

هرگز نگرفته ا‌ست رگ ابر ز دریا این بهره که از چشم تر خویش گرفتیم حزین لاهیجی

چون شبنم افتاده به خورشید رسیدیم از همّت خود قافله‌‌سالار گرفتیم حزین لاهیجی