با سوخته‌جانان چه کند آتش دوزخ من ساخته‌ام با تب هجران تو چندی حزین لاهیجی

برون ز پرده گر آیی، جهان بیاساید به خاطری که درآیی، درون بیارایی حزین لاهیجی

خود را برسانید به یاران سبک پی می‌آید از این قافله آواز درایی حزین لاهیجی

نشکنی تا بت هستی، ظفری نیست تو را گر برآیی به سر دار فنا منصوری حزین لاهیجی

آمال کوته است ز دنیا بریده را کی می‌رسد کمند، غزال رمیده را؟ حزین لاهیجی

غم بی‌شمار و هم‌نفسی نیست در کنار در حیرتم که با که بگویم، کدام را حزین لاهیجی

میفشان تخم سعی از حرص، در دنیای بی‌حاصل که ترسم دانه دل ریزی و خاشاک برداری حزین لاهیجی

نباشد ناقه‌ای جز شوق، مجنون الهی را به دریا می‌رساند جذبه سیلاب، ماهی را حزین لاهیجی

سخن‌های خسان، چون بانگ نی، باد است در گوشم به یک‌دم می‌شناسم آشنایان زبانی را حزین لاهیجی

گوش گران، علاج لب یاوه‌گو کند این پنبه در خور است دهان دریده را حزین لاهیجی