نیست پوشیده در جهان رازی چشم اگر روشن است دلها را صائب تبریزی

ز داننده، کم گفتن اکنون نکوست جهان پر ز نادان بسیار گوست حزین لاهیجی

به نیروی خود، سخت‌گیری مکن رسا شد چو دستت، دلیری مکن حزین لاهیجی

ندانسته‌ام کیستم، چیستم تویی عین هستیّ و من نیستم حزین لاهیجی

تو دانی که دنیاست ناپایدار نباشد به ناپایدار اعتبار حزین لاهیجی

چو از خویش و بیگانه تنها شوی قبول خداوند یکتا شوی حزین لاهیجی

شب عمر رفت و چنان خفته‌ای ندیدی مگر خواب آشفته‌ای حزین لاهیجی

شقاوت بلایی‌ست بی‌زینهار مکن زینهار، این بلا را شعار حزین لاهیجی

به مردی توانی گرفتن جهان ولی مرگ می‌گیردت ناگهان حزین لاهیجی

میازار تا می‌توانی کسی که پرزورتر از تو دیدم بسی حزین لاهیجی