اگر بیگانه گردد چند روزی، روزگار از تو عیار آشنایی‌های یاران می‌شود پیدا حزین لاهیجی

بلای جان، زبان تلخ باشد، اهل دعوی را به کشتن می‌دهد زهری که در کام است افعی را حزین لاهیجی

نقش مراد دنیا، نقش بر آب باشد روی زمین سراسر، دشت سراب باشد حزین لاهیجی

هوس چون بی‌نهایت شد، نماند جای آسایش چو دریای کنار افتاده توفان بیشتر باشد حزین لاهیجی

به دنیا قدر ارباب مذلّت بیش می‌باشد کف سائل ز اعضای دگر، در پیش می‌باشد حزین لاهیجی

بر همت من منّت یک حبّه دونان از کوه بود بر کمر مور، گران‌تر حزین لاهیجی

خجل چون بید مجنون گشتم از نشو و نمای خود ز قدّ پرشکن گردیده‌ام زنجیر پای خود حزین لاهیجی

پریشانی ز احسان، بحر بی‌پایان نمی‌بیند زیانی مایه‌دار همت، از نقصان نمی‌بیند حزین لاهیجی

صفای وقت، ز دل‌های بی‌غبار بجو طراوت از نفس پاک نوبهار بجو حزین لاهیجی

ای تهیدست، به امّید و امل غرّه مشو مزرعی را که نکشتی، نتوان کرد درو حزین لاهیجی