سر را ننماییم دریغ از ره دشمن گر شمع شویم از گذر باد نگردیم حزین لاهیجی

در بساط من دل‌داده دیدارپرست دیده‌ای بود که بر روی تو حیران کردم حزین لاهیجی

«حزین»، افتادگی‌ها پایه معراج رفعت شد شدم تا خاک ره هر ذرّه را، خورشید گردیدم حزین لاهیجی

ذره در همتم آویخت، به خورشید رسید مور اگر رو به من آورد سلیمان کردم حزین لاهیجی

این خاکمال، قطره ما را سزا نبود ما را که گفته بود ز دریا برون رویم؟ حزین لاهیجی

نمی‌دانم که تعلیم از کدام آتش نفس دارد به هر فنّی که خواهی عشق استاد است می‌دانم حزین لاهیجی

شهری تمام طالب سودای یوسف‌اند ما هم بیا به عزم تماشا برون رویم حزین لاهیجی

ای روزگار، عیش و غمت را اثر یکی‌ست چون شمع، تن به ماتم و سور تو سوختیم حزین لاهیجی

وقت است اگر به جلوه شبم را سحر کنی عمری، چراغ دیده، به طور تو سوختیم حزین لاهیجی

در بزم عیش دور به ما دیر می‌رسد یکسال در میانه چو گل جام می‌کشم حزین لاهیجی