کسی به سرمه تقلید خیره چشم مباد بصیرتی چو نباشد بصر چه خواهد کرد؟ حزین لاهیجی

چو نی جز باد نبود در شکنج آستین من نفس بیهوده صرف نغمه‌های بی‌نوایی شد حزین لاهیجی

کهن ویرانه دنیا به جغدان باد ارزانی همای همت من شاخساری در نظر دارد حزین لاهیجی

نمی‌آرد برون هرگز سر از صبح قیامت هم که می‌گوید شب حسرت‌نصیبی‌ها سحر دارد؟ حزین لاهیجی

یک جلوه خیال تو در اندیشه ما کرد دل لذت دیدار جدا، دیده جدا برد حزین لاهیجی

به چشم سفلگان دهر، ظالم را بود شأنی مگس زنبور را شهباز زرّین‌بال می‌بیند حزین لاهیجی

نفس در سینه من دست و پا گم‌کرده می‌گردد چه باشد حال غوّاصی که در دریای خون افتد؟ حزین لاهیجی

مرحبا عشق کزو قطره ما دریا شد دل ما را صدف گوهر اجلالی(بزرگ) کرد حزین لاهیجی

بر دوش اگر بار سر خویش کشیدیم شادیم که خاک قدم یار توان کرد حزین لاهیجی

مکش زنهار، امروز از کف افتاده‌ای دامن که کار خویش فردا هم به دامان تو اندازد حزین لاهیجی