در هفت صدف گوهر غلتانی اگر هست اشکی‌ست که از دامن مژگان تر افتاد حزین لاهیجی

عشق تو زند راه خراباتی و زاهد این شعله چه شوخ است که در خشک و تر افتاد؟ حزین لاهیجی

سودای کریمان همه سود است که نیسان گوهر عوض قطره ز دریا بستاند حزین لاهیجی

رفعت‌طلبان را نرسد دست به جایی تا پا به سر دولت دنیا نگذارند حزین لاهیجی

یک قرص بیش در کف چرخ لئیم نیست گر صبح می‌نهد به میان، شام می‌برد حزین لاهیجی

با مهر و ذرّه پرتو فیض ازل یکی‌ست هر کس به قدر همت خود کام می‌برد حزین لاهیجی

چو موج قافله عمر را درنگی نیست کسی چگونه درین کاروان بیاساید؟ حزین لاهیجی

بساط سبزه و گل را نچیده برچیدند چگونه بلبل این بوستان بیاساید؟ حزین لاهیجی

حیات خواجه دلمرده بین که روز و شبش به فکر عالم ناپایدار می‌گذرد حزین لاهیجی

جز گوشه امن دل ارباب توکل هر جا که گرفتیم خبر، شور و شری بود حزین لاهیجی