در شام غریبی مطلب لقمه بی‌رنج موسی چو برون از وطن افتاد شبان شد حزین لاهیجی

بارد اگر از آسمان برق بلا به راه تو پا نکشم، که شد یکی آتش و آب بر سرم حزین لاهیجی

در کارگاه غیب چو طرح لباس شد گل را حریر قسمت و ما را پلاس شد حزین لاهیجی

پر از زنبور باشد شهد دولت اهل دنیا را نیالایم دهان خود به نوش و نیش، می‌ترسم حزین لاهیجی

برد بانگ دهل از دور، دل، آشفته‌حالان را من از آوازه این عقل دوراندیش می‌ترسم حزین لاهیجی

نکردم هرگز از تیغ قضا پهلو تهی اما ز آه دردناک سینه‌های ریش می‌ترسم حزین لاهیجی

ز حیلت‌سازی نفس صلاح‌اندیش می‌ترسم نمی‌ترسم من از بیگانگان، از خویش می‌ترسم حزین لاهیجی

برآ یک‌شب ز منزل ماه مشتاقان تماشا کن پریشان یک جهان شوریده و یک شهر شیدا بین حزین لاهیجی

به یاس تن ندهد اشتیاق روزافزون اگر به راه تو تا حشر انتظار کشم حزین لاهیجی

تا چند زبون عقل باشیم؟ ای آتش دل زبانه‌ات کو؟ حزین لاهیجی