کافر نکشد ز آتش سوزنده دوزخ جوری که دل از هجر ستمکار کشیده‌ است حزین لاهیجی

باری به گران‌سنگی عشق تو ندیدم عمری‌ست که دوش دلم این بار کشیده‌ است حزین لاهیجی

فردا چه بود حال چو کارت به خود افتد؟‌ بار تو دو روزی‌ست که بر دوش زمین است حزین لاهیجی

از گرد و غبار هوس، اندام فرو شوی فرداست که این آب سبک سیر به جو نیست حزین لاهیجی

صف دشمن، زبان بسته شکست لب خاموش ذوالفقار دل است حزین لاهیجی

نکند ناوک دعا اثری گره مدّعا، به کار دل است حزین لاهیجی

اگر شیری، که از موری زبونی مزن طبل سلیمانی در این کاخ حزین لاهیجی

تجلّی زار می‌بینم، سر خاک شهیدان را مگر شمعی به طوف مشهد پروانه می‌آید حزین لاهیجی

شرمنده عشقیم که بی‌چاره و تدبیر آسان کند آن کار که دشوار برآید حزین لاهیجی

آتشم گر زده‌ای، شمع‌صفت خندانم شکر جور تو کنم، تا نفسی می‌آید حزین لاهیجی