دل خانه تهی کرده ز خود، تا تو درآیی چون حلقه در، دیده ما چشم به راه است حزین لاهیجی

از شورش جهان سر زلف حواس من آشفته‌تر ز حال پریشان عالم است حزین لاهیجی

کامش به غیر دانه دل آشنا نشد مور قناعتم، که سلیمان عالم است حزین لاهیجی

جور و جفا ببینیم، مهر و وفا ندانیم غرقیم در محبت، نه شکر و نی شکایت حزین لاهیجی

در کوی او کشیدیم، چون کوه پا به دامن گر تیغ بارد اینجا، ما و سر اطاعت حزین لاهیجی

در دامن عزلت بشکن پای طلب را غربال‌صفت عرصه گیتی همه چاه است حزین لاهیجی

بحر، بحر است و موج در تکرار ذرّه بسیار و آفتاب یکی‌ست حزین لاهیجی

آشوب محشری‌ست، دلش نام کرده‌ام این قطره‌ای که شورش دریا گرفته است حزین لاهیجی

کی می‌شود به دوران، مه در محاق ماند محروم کی گذارند، از پرتو عنایت؟ حزین لاهیجی

ای دولت از این عرصه که ماییم کران گیر از ما سر پا خورده، به هر جا سر و تاج است حزین لاهیجی