نفس فرومایه را، سیم نسازد غنی زر ننماید بدل، عنصر و ارکان او حزین لاهیجی

دلبسته به نیرنگ بهاران نتوان بود تا دیده کنی باز، در این باغ خزان است حزین لاهیجی

هر دل که زخمیِ صف مژگان یار شد چون شانه، محرم سر زلف سخن شود حزین لاهیجی

از این زندان ظلمانی برون آور سر، ‌ای غافل که انوار صفا در محفل روحانیان بینی حزین لاهیجی

هر کف خاک در این غمکده دامی دارد گر برون آمدم از چاه، به زندان رفتم حزین لاهیجی

ای مهر جانفروز برآ از نقاب ابر عالم گرفت تیرگی، از رخ نقاب کش حزین لاهیجی

ای دل لباس عاریتی از جهان مخواه بر دوش، بار منّت هفت آسمان مخواه حزین لاهیجی

سر ز تیغ جفا نمی‌تابم هر چه خواهد کند، خدای من است حزین لاهیجی

دنبال جلوه‌های سراب جهان مرو دل پاس ‌دار و دیده حسرت‌فشان مخواه حزین لاهیجی

بی‌همدمان، ز روضه رضوان فرح مجوی بی‌روی دوستان طرب بوستان مخواه حزین لاهیجی