سوختگان حرم، لاله به کف می‌روند موی پریشان‌شان، شام غریبان کیست؟ داود نوروزی

ابر، از آن، بر سر گل های چمن، زار به گرید که خزان بیند و آشفتنِ گُل های چمنزار استاد شهریار

هر خرابه خود قصری است، یادگار صدخاقان چون مداین اش بشنو، خطبه های خاقانی استاد شهریار

به شاخ دشمنی، یک میوه شیرین نمی روید برو باغ محبت کار و کار از کشت کاران پرس استاد شهریار

شبستانی که طوفان اش، دمید از رخنه و روزن دو صد شمع اش برافروزی، یکی روشن نخواهد شد استاد شهریار

دمیدن در گلوی شیشه، نایِ شیشه گر داند به باد و دَمْ کسی، دانای فوت و فن نخواهد شد استاد شهریار

اگر به سرِّ مشقّات انبیا برسی مقام و منزلت اولیا، توانی یافت استاد شهریار

تو کز گنجینه بیرون تاختی، ترسم خزف باشی که گوهر، شاهد بازار یا برزن، نخواهد شد استاد شهریار

فتح از مجاهدی است که دل در جهاد نَفس تا شد اسیر، جان به فدا می دهد به دل استاد شهریار

هر آن کو سرکشی داند، مبادش سروری، ای گل که سرو راستین دیدم، سزاوار سرافرازی استاد شهریار