خوش تر از نقش نگارین من ای کِلک تصور الحق انصاف توان داد، که تصویر نکردی استاد شهریار

هوای نفس چیز دیگر است و عاشقی دیگر تو باید این دو معنی، جان من، از هم جدا داری استاد شهریار

شهریارا، تو به شمشیر قلم، در همه آفاق به خدا مُلک دلی نیست که تسخیر نکردی استاد شهریار

فیض سعادتت، به ارادت شود نصیب چندی مرید باش، که تا مرشدی کنی استاد شهریار

اهل دل را نبود تفرقه ‌ای جان باز آ قصه معرفت، این است اگر گوش کنیم استاد شهریار

گفته بودی گر من افتادم ز پا، دستم بگیری خود به زیر پایم افکندی، عجب دستم گرفتی استاد شهریار

من ار چه خانه ندارم، ولیک دوست، چرا؟ به خانهِ من بی خانمان، نمی آید استاد شهریار

به شکر بازوان آهنین مپسند، ای صیاد که مسکین بلبلی در فصل گل، بی بال و پر ماند استاد شهریار

فلک، به عیدی امسال ما چه خواهی داد برو که از تو امید امان، نمی آید استاد شهریار

سیم و زر شد محک تجربه گوهر مرد که سیه باد بدین تجربه، روی زر و سیم استاد شهریار