با عشق زادم، ای دل، باعشق میرم، ای جان من بیش از این اسیر، زندان تن نباشم استاد شهریار

سیاهی شب هجر وامید صبح سلامت سپید کرد مرا دیده، تا دمید سپیده استاد شهریار

خیز غوغای بهار است، که پروانه شویم غنچه شوخ پر از شکر و شیر آمده است استاد شهریار

سیزده راه همه عالم، به در امروز از شهر من خود آن سیزده ام، کز همه عالم به درم استاد شهریار

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی چه غفلت داشتیم ای گل، شبیخون خزانی را استاد شهریار

روز روشن، به خود از عشق تو کردم، چو شب تار به امیدی که تو هم شمع شب تار من آیی استاد شهریار

آسیای فلکی، روز و شبش نوبت ماست که تنور مَه و مهر، از پی نان من و توست استاد شهریار

آن کو، به من بد می کند، با من نه، با خود می کند من ، تا به گوش آسمان، جوش و خروشم می رود استاد شهریار

می تپد دل ها به سودای طوافت ای خراسان باز، باری تو بمان، ای کعبه احرار، باقی استاد شهریار

جنگ با نفس اگر کنی، آری جفت مردان، به مردمی فردی استاد شهریار