دردناک است که در دام شغال افتد شیر یا که محتاج فرومایه شود، مرد کریم استاد شهریار

دولت همتِ سلطانِ قناعت، خواهم تا تمنا نکنم، نعمت ارباب نعیم استاد شهریار

نقص درمعرفت ماست، نگارا، وَرنه نیست بی مصلحتی، حکم خداوند حکیم استاد شهریار

نشود مرغ چمن، هم نفس زاغ و زَغن روح راصحبت ناجنس، عذابی است الیم استاد شهریار

با نیم نانِ خالیِ محصول رنجِ خویش از خوان پر نواله حاتم، توان گذشت استاد شهریار

بر سینه رضا، سر تسلیم اگر نهی از تنگنای فاقه، مسلّم توان گذشت استاد شهریار

رخ تو آینه چهره خداوندی است که در رخ تو، توان چهره خدا دیدن استاد شهریار

خاک اش به سر که نگذرد از زر، به راه دوست آنجا چه جای زر، که ز سر هم توان گذشت استاد شهریار

از روزگار، عاطفه هرگز طمع مدار اصلاً نشان عاطفه در روزگار نیست استاد شهریار

چشم از ابر بهاری، کم نیارد، گو ببارد آری این باران رحمت، هر چه بیش آید خوش آید استاد شهریار