تنها تویی که هستی وغیر از تو، هیچ نیست ای هر چه هست و نیست، به تنهایی ات گواه استاد شهریار

نه جای بی تو و نه تو را جا و این عجب یاری که هست، در همه جا، نیست هیچ جا استاد شهریار

ای جذبه محبت تو، محور وجود بی جود جذبه های تو، اجزا ز هم جدا استاد شهریار

مُلک قدیم از آنِ تو، ای ذات توغنی کرنش تو را روا و ستایش تو را سزا استاد شهریار

ابتذال و کهنگی را با حقایق راه نیست تا ابد، زشتی گناه است و نکوکاری صواب استاد شهریار

وه که من، پنجاه سال از عمر، خوابم برده بود طفل رفتم من به خواب و پیر بر جستم ز خواب استاد شهریار

دانش دنیا پرستان، علم ابدان است و بس علم ابدان مرگ دارد، علم ادیان پیش ماست استاد شهریار

سود و سودا، با ترازو داریِ انصاف کن هر حلالی را حساب وهر حرامی را عِقاب استاد شهریار

تا که بر روی ترابی، دستی از بیچاره گیر هین تو را بیچارگی ها، خفته زیر این تراب استاد شهریار

ور بدی دیدی زِ من، باری تو خوب، آن راببخش ورنه در چرخ اوفتد، عکس العمل چون آسیاب استاد شهریار