سیرت و صورت، یکی کن، این نه شرط مردمی است چهره پنهان داشتن، در پرده چندین نقاب استاد شهریار

درس عبرت بین، که گلچین خزان هم، عاقبت از کنار بوستان، افشانده دامان می رود استاد شهریار

گوسپند از گرگ، پاس خویشتن داند، ولی چون کُند، وقتی که پوشد گرگ، شولای شبان استاد شهریار

گر بشود مهر و صفایی بِورز ورنه، نه قانون تو پاید، نه مرز استاد شهریار

تازه، جهان هم قفسی بیش نیست پیر شود هر که در او بیش زیست استاد شهریار

جهان بان را از این خلقت مرادی است جهان را نیز مبدأ و معادی است استاد شهریار

مکتب عرفان که گذشته ز قال محفل حال است و نبوغ و کمال استاد شهریار

جز تو، کس از حال ما آگاه نیست لطف مردم، گاه هست و گاه نیست استاد شهریار

این قلب، شکسته است و در او، غیر خدا نیست یک لحظه خدا از دل بشکسته جدا نیست استاد شهریار

دل، کعبه عشق آمد و سرچشمه اشراق تا کشور جان، مشرق انوار کند دل استاد شهریار