عشق، صافی کند آیینه دل غم، دل عاشق، از آن دارد دوست استاد شهریار

دگران دشمن و دام اند، تو تا دم باقی است دوست را باش، که یاد دگران، این همه نیست استاد شهریار

تسلیم با قضا و قدر باش، شهریار وز غم جزع مکن، که جزا می دهد به دل استاد شهریار

ز خونسردی و خاموشی، به شمع کشته می مانم خدایا، زنده کن بازم، به دل سوزی و دَم سازی استاد شهریار

گر دوستان به علم و هنر ، تکیه کرده‌اند ما را هنر نداده خدا، جز توکلی استاد شهریار

از آن زمان که به سودای عشق، دادم دل متاع هر دو جهان ام، حقیر می آید استاد شهریار

شمع بزم افروز را، از خویشتن سوزی چه باک او جمال جمع جوید، در زوال خویشتن استاد شهریار

دوست گو، نام گناه ما مبر، کز فعل خویش بس بُوَد ما را ، عذاب انفعال خویشتن استاد شهریار

دست گیر، آن را که نَبوَد با کَس اش روی سؤال تا نگیری دست بر روی سؤالِ خویشتن استاد شهریار

به غیر یاد تو، در خاطرم نمی گنجد به غیر نام توام، بر زبان نمی آید. استاد شهریار