آدمی تا عرش اعلا، پرزدی زین بال علم گر تمدن، متکی بر پایه اخلاق بود استاد شهریار

درد بی درمان رسد گاهی به درمان،‌ صبر کن کار بی سامان شود روزی به سامان، غم مخور! استاد شهریار

آشیان گم کرده گو، دائم نمی‌ماند خزان! بگذرد بوران و باز آید بهاران، غم مخور! استاد شهریار

از محک روشن شود، آری عیار نیک و بد دل سیاهان می شوند آخر پشیمان، غم مخور! استاد شهریار

چون سر به در آریم، ز خاک محشر روشن شود که زغال سنگ، یا الماسیم! استاد شهریار

گوهر از جنت عقبا طلب، ای دل، ورنه خزف است، آنچه که در چنته دنیا، باشد استاد شهریار

در نمازند درختان و گل از باد وزان خم به سر چشمه و در کار وضو می‌بینم استاد شهریار

مشو از باغ شبابت به شکفتن مغرور کز پی‌اش آفت پیری بود و پژمردن! استاد شهریار

چو بر حسین(ع) بگریی، به حشر خندانی هر آن دو دیده که نگریست، سخت مجنون شد استاد شهریار

حسن آدم تا نیابد در جمال او کمال! کی سر تعظیم در پایش فرود آرد مَلَک استاد شهریار