اصل ما عقل است و باقی، هر چه هست چون قفس، زندان مرغ جان ماست استاد شهریار

ای گوش گران کرده، به کرنای اجل، خیز! بار و بنه بربند، که یاران همه رفتند استاد شهریار

توتیای چشم عبرت کن،‌ غبار رفتگان کاین همه، در آسیای روزگار آید به کار استاد شهریار

امان، که دانش اگر متکی به تقوا نیست! چراغ دزدی و از دشمنانِ دوست، نماست! استاد شهریار

تو چشم عقل به انوار علم، بینا کن که نفس ناطقه، بی نور علم، نابیناست استاد شهریار

گر شادی از خدای محبت، طلب کنید خلق خدا، به لطف و محبت، کنید شاد! استاد شهریار

دستی به اتحاد بر آرید و عدل و داد با دست اتحاد توانْ، دادِ عدل داد استاد شهریار

ذلیل خواست مرا کفر و من به عزت تو عزیزتر شدم از آنچه آرزویم بود استاد شهریار

کلید گنج سعادت بود، دعای سحر که این کلید، همه، قفل‌های بسته گشود استاد شهریار

چه غم ز بود و نبودم، اگر رضای تو رفت که با رضای تو آید، فراغ بود و نبود! استاد شهریار